نمیدونم این شب چی قاطی وجودشه... تا میاد با خودش دلتنگی رو هم میاره.
با زبون بی زبونی برمیگرده بهت میگه:ببین دوست عزیز، قدرت تو، واسه زمانیه که نور همه جا رو روشن نگه میداره، اگه مردی،،، الان قوی بمون. ببینم میتونی تو دل ارامش و تاریکی من بدون همدمت دووم بیاری!
و نه، من، نمیتونم. من ضعیفم من بدون اون هیچم. من بدون اون خاموشم، تاریکم سردم دردم رنجم زجرم.
فقط دونستن اینکه وجود داره و مال منه، وجودم رو سرشار از نیرو میکنه. هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه جلومو بگیره و هیچ طوفانی نمیتونه زمین گیرم کنه.
من با اون همون ورژن دوست داشتنی و آرومیم که همیشه عاشقش بودم. وقتی نیست حتی مشکلاتم ییشتر از قبل به خودشون اجازه میدن سمتم بیان...
وقتی نیست، بیشتر یاد بوسا و بغلای گرمش میفتم. یاد انگشتای کشیدش، لبای قشنگش و چشم و ابروهایی که کارم زل زدن بهشون بود.
نمیدونم بدون بوییدن و بوسیدنش بتونم دووم بیارم یا نه، اما هنوز هیچی نشده.. وا دادم...