گذر روز هارو نمیفهمم. نمیدونم داره چی میشه. فشار از همه طرف داره بهم وترد میشه.
مریضی بابا این روزا خیلی مضطربمون کرده و داریم با چنگ و دندون تلاش میکنیم که خودمون و اونو نجات بدیم.
اکثر اوقات مات و مبهوتم، نمیدونم اطرافم دقیقا دارهچه اتفاقایی میفته و از زندگیم نمیتونم اذت ببرم.
هرخوشیی برام فقط چند لحظه کوتاهه و تصور اینکه بابام خدایی نکرده طوریش بشه از بیخ و بن وجودمو میسوزونه.
بدبختی ترین قسمتش اخلاق گندشه. مثل همیشه، بلد نیست دو کلمه حرف خوب به زبون بیاره که ما به عنوان اطرافیانش کمی میل و رمغ برای ادامه دادن پیدا کنیم...
خداکنه هیییچ خانواده ای درگیر بیماری و مریضی نشه، کل خانواده در گیر اون مشکل میشن و زندگیشون دچار اختلال میشه.
این روزا حواس پرت ترم، بی حوصله تر و مضطرب تر.
کسی بهم زنگ میزنه دوست ندارم جوابشو بدم، دوست ندارم جایی برم یا با کسی بگو بخند کنم.
دیگه مثل قبل زیاد نمیرم جلو آینه، زیاد به خودم نگاه نمیکنم و رویاهای قشنگ نمیبافم.
تایم استراحتمو سریال میبینم و حتی به ماجرای داستان سریال هم زیاد فک نمیکنم که بگم این شد حالا چی میشه.
خدایا بهمون کمک کن. ما فقط تو رو داریم❤️💔